|
شهید مجید آلیا زماني از تو پرسيدم: بگو راه شهادت چيست؟ آن روز صميمانه به من گفتي : انتخابي سرخ
| ||
![]() مادر ای زیباترین آیه خداوندی
هرچند امروز در کنار فرزند شهیدت آرام گرفته ای اما
دل من از دوریت بالی گشوده تا به بیکرانه آسمان برسد...
![]() [ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 13:1 ] [ پيرو شهيد ]
امام صادق علیه السلام می فرمایند: «ان فاطمة علیها السلام کانت تاتی قبور الشهداء فی کل غداة سبت ... ; فاطمه علیها السلام در هر بامداد شنبه به مزار شهیدان می رفت .» وسائل الشیعة، ج 2، ص 879 .
ياس يعني بوي دل بوي بهشت [ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 19:8 ] [ پيرو شهيد ]
[ شنبه دوازدهم فروردین 1391 ] [ 17:51 ] [ پيرو شهيد ]
[ شنبه دوازدهم فروردین 1391 ] [ 17:39 ] [ پيرو شهيد ]
[ شنبه دوازدهم فروردین 1391 ] [ 16:48 ] [ پيرو شهيد ]
[ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ] [ 14:27 ] [ پيرو شهيد ]
دير آمديم اما آمديم؛ آمديم اما دير آمديم
تا با آرمانهايتان تجديد بيعت كنيم تا درحد توانمان از وصيتهايى كه برايمان كرديد پيروى كنيم آمديد تا به ما بگوييد كه دنيا فانى و گذرنده است و كارى بكنيم كه براى آن دنيا بماند و آنقدر خوب باشيم كه خدا خونبهايمان شود و به آسمانها برسيم جايى شايد پيش آنهايى كه در آن هشت سال به افلاك رسيدند... خرمشهر/ فروردين سال ١٣٩١ ( ف.ک)
[ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ 17:20 ] [ پيرو شهيد ]
گلهاي داوودی - الاالو منزل داداش حاجی؟ خودتی؟... سلام حاج نظر، منم، یاوری، ماه پیش باهات تماس گرفتم... در مورد همون خبر... یاوری ماه به ماه زنگ میزد. نه صاحبخانه بود، نه کارمند بانک که دیر شدن قسط وام را گوشتزد کند و نه حتی مزاحم. پیک گردان بود، سابق، همان زمان که مثل عکسش جوان بود و خندان، هنوز هم میخندید. حتی وقتی ماه به ماه زنگ میزد تا خبر شهادت کسی را برساند. - ...خلاصه اینکه خدا رحمتش کنه. بندهی خدا چند بار اعزام شد آلمان، انگلیس، کلی این ور و اون ور و عاقبت زورش به این شیمایی لعنتی نرسید. یاوری از حسین آهنگری حرف میزد. بعد از جنگ شده بود کارمند بنیاد شهید. دفتری و دستکی، اگر برای همه حسین شده بود مدیر و پشت میز نشین، برای حاج نظر او همان حسین آرپی جی زن سابق بود. - اعزامی از شیرازم کاکو، آرپی جی عین دسته بیل خودم میمونه، سرزمین کمک دستم بود و حالا باهاش تانک میزنم. به آرپی جی میگفت دسته بیل، سیه چرده و خوش اخلاق، گوشی توی دست حاجی بوق بوق میزد و حسین توی سرش آرپی جی شلیک میکرد. به ساعت نگاه کرد. عقربه کوچک داشت با ناز و ادا خودش را به 12 ظهر میرساند. نیم ساعت دیگر اذان میداد و او باید حسین را قاطی سایر بچهها، توی باغچه میکاشت. پیش جعفر خوب بود؟ کنار طاقچه، تکیه داده به دیوار؟ یا نه آن وسط، کنار داش غلامحسین و صمد، بچههای پر سر و صدای گردان خط شکن...صمد با تکان سر سلام داد. همیشه اول از همه سلام میداد و خیلی زود با تازه واردها گرم میگرفت. خودش هم که تازه آمد، یک ماه نشده با همه جور جور شد. سالها بود که دستش روی گردن حاجی سنگینی میکرد. عادتش بود موقع عکس انداختن دست روی گردن این و آن بیندازد. - فقط خدا میدونه تو با چند تا از بچهها برادر رضایی شدی. کافیه یه نفر" ر" رفاقت رو باهات هی جی کنه تا سریع باهاش فامیل بشی یا به قول خودت... - مثل یه داداش، خودم هیچ وقت داداش نداشتم و یه دفعه اینجا این همه برادر ریخت دور و برم. داش غلامحسین، ممد نقوی، حسن حضرتی... خود شما، داداش حاجی... هرچه حاج نظر گفت صفت داداش حاجی را دوست ندارد، به خرج بچهها نرفت. مخصوصا خود صمد که حالا هم از توی گلدان داداش حاجی صدایش میکرد. حاجی شاخه گل داوودی را برداشت و کمی از خاک گلدان را کنار زد. صمد داشت میخندید و ساقهاش را تکان میداد. حاجی آرام گفت: - صمد باهاش کنار بیاییها، اسمی چیزی روش نذاری. دیشب شهید شده، تو بیمارستان. میدونی که شاید اولش کمی غریبی کنه. با خودتون قاطیش کن. صدای اذان از روی پشت بام خودش را انداخت داخل حیاط. حالا دیگر حسین کنار صمد و غلامحسین توی گلدان نشسته بود و با هم گپ میزدند. حاجی با تبسم به بچهها نگاه کرد و آستنش را بالا زد. الله اکبر... تشییع جنازه حسین ساعت 4 بود. حاجی توی آینه نگاه کرد. باورش نمیشد. تمام موهای سر و صورتش ریخته بود. سرفه میکرد. خشک و منقطع، دست حاجی را گرفته بود و از او میخواست برایش دعا کند. دستش داغ بود. حاجی پرسید: ادامه دارد...
نویسنده :علیرضا محمدی [ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 17:20 ] [ پيرو شهيد ]
گفتم كجا؟ گفتا به خون! گفتم چرا؟ گفتا جنون! گفتم كه كى؟ گفتا كنون! گفتم نرو خنديدو رفت....... [ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 20:38 ] [ پيرو شهيد ]
[ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ 1:17 ] [ پيرو شهيد ]
|
||